خرید بک لینک

اگر عصرِ پا به غروبی…

در بیراهه های شهر دستت را بگیرم

تا لبخندم مشت مرا باز کند

و تو هنوز چشمانت را با حریر نامرئی دامنت پنهان کنی…

چگونه اشکم را داغ کنم ؟!

با تو به پاکی آب می دَوَم به جان تو دویدن…

تاوانِ شرابِ کهنه بود

با اشک قهر کردم و از چشمان خود راندم

با تو از درونم

ررررررف ت م م م م م

(( شروین اعتمادی ))

برچسب: نویسنده: محمد موسوی تاريخ: سه شنبه 30 مهر 1398 ساعت: 3:10

صفحه بندی