
تنهائیم بی تو چه تنهاست وقتی که وارد میشوی بر من تنهائیم را بی نهایت نیلوبلاگ دوست دارمدر میزنی برکوبه ام یعنی که مهمان آمده،...
ادامه مطلب
گزاشتمش یه جا دم چشم...
ادامه مطلب
صدای سکوت دلم نه عشق میخواهد نه دروغ .دلم ی فنجان قهوه داغ میخواهد و یک دوست که بشود با او حرف زد ...! سکوت ،حاضر جوابی بی پاسخ است . + یکشنبه دوم مهر ۱۳۹۶ ساعت 14:57 بـ ه قـلمـ صدای سکوت ...
ادامه مطلب
صدای سکوت دلم نه عشق میخواهد نه دروغ .دلم ی فنجان قهوه داغ میخواهد و یک دوست که بشود با او حرف زد ...! همانجاست بهشت + سه شنبه هفدهم مرداد ۱۳۹۶ ساعت 15:19 بـ ه قـلمـ صدای سکوت ...
ادامه مطلب
لحظه ی دیدار نزدیک است باز من دیوانه ام ، مستم باز می لرزد ، دلم ، دستم باز گویی در جهان دیگری هستم های ! نخراشی به غفلت گونه ام را ، تیغ های ، نپریشی صفای زلفکم را ، دست و آبرویم را نریزی ، دل ای نخورده مست لحظه ی دیدار نزدیک است + شنبه یازدهم شهریور ۱۳۹۶ ساعت 9:1 بـ ه قـلمـ صدای سکوت...
ادامه مطلب
صدای سکوت دلم نه عشق میخواهد نه دروغ .دلم ی فنجان قهوه داغ میخواهد و یک دوست که بشود با او حرف زد ...! همانجاست بهشت + سه شنبه هفدهم مرداد ۱۳۹۶ ساعت 15:19 بـ ه قـلمـ صدای سکوت ...
ادامه مطلب
هرازگاهی خودت را هَرَس کن شاخه های اضافیت را بزن پای تمام شاخه بریده هایت بایست تمام سختی هایت دردهایت باغبانی کن خودت را خاطرات بدت را سَبُک کن فکرت را از هرچه آزارت می دهد ریاضیدان باش حساب و کتاب کن خوبیهای زندگیت را جمع کن آدمهای بدِ زندگیت را کم کن همه چیز خوب می شود قول خوب می شود ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻫﺮ ﭼ...
ادامه مطلب
صدای سکوت دلم نه عشق میخواهد نه دروغ .دلم ی فنجان قهوه داغ میخواهد و یک دوست که بشود با او حرف زد ...! نو بهار است + جمعه هجدهم فروردین ۱۳۹۶ ساعت 5:43 بـ ه قـلمـ صدای سکوت ...
ادامه مطلب
امام رضا (ع) : گمان نیکو به خدا داشته باش زیرا خداوند عزوجل میفرماید: من در نزد گمان بنده ام حاضرم پس بنده ام جز گمان خیر به من نداشته باشد. + دوشنبه هشتم خرداد ۱۳۹۶ ساعت 11:5 بـ ه قـلمـ صدای سکوت...
ادامه مطلب
محکم فشرده ام تو را در آغوشم آرزو میکنم لحظه مرگم همینجا باشد ...همین آغوش مهربانت!چه گرمایی دارد تنت عشق من ...رها نمیکنم تو را تا همیشه باشی در کنار قلب منقلب تو میتپد و قلب من با تپشهای قلبت شاد است هر تپشش فریاد عشق و پر از نیاز است ...
ادامه مطلب
خوشا آن بنده با عهد و پیوند که دارد بازگشتی با خداوند به کام خویش اگر چندی رود راه چو باز آید نیاز آرد به درگاه...
ادامه مطلب
همگي به صف ايستاده بودند. تا از آنها پرسيده شود . نوبت به او رسيد. از او پرسيدند : دوست داری روی زمين چه کاره باشي؟ گفت : ميخواهم به ديگران ياد بدهم. پذيرفته شد. چشمانش را بست. باز کرد. ديد به شکل درختي در يک جنگل بزرگ در آمده است. با خود گفت : حتما اشتباهي رخ داده . من که اين را نخواسته بودم. سالها گذشت. روزي داغي اره را روي کمر خود حس کرد. با خود گفت : و اين چنين عمر به پايان رسيد و من بهره خود را از زندگي نگرفتم. با فريادي غمبار سقوط کرد. با صدايي غريب که از روي تنش بلند مي شد ، به هوش آمد. حالا تخته سياهي بر ديوار کلاسي شده بود....
ادامه مطلب