صدای سکوت

متن مرتبط با «دل بزرگ دار» در سایت صدای سکوت نوشته شده است

نمیدانم بی نهایت کجاست فقط میدانم تا آنجا دوستت دارم

  • نیلوبلاگ

    تنهائیم بی تو چه تنهاست وقتی که وارد میشوی بر من تنهائیم را بی نهایت نیلوبلاگ دوست دارمدر میزنی برکوبه ام یعنی که مهمان آمده،...

    ادامه مطلب
  • یه هدیه دل انگیز

  • دلتنگم

  • نیلوبلاگ

    صدای سکوت دلم نه عشق میخواهد نه دروغ .دلم ی فنجان قهوه داغ میخواهد و یک دوست که بشود با او حرف زد ...! دلتنگم + پنجشنبه دوم آذر ۱۳۹۶ ساعت 13:22 بـ ه قـلمـ صدای سکوت طراح : صـ♥ـدفــ ...

    ادامه مطلب
  • لحظه ی دیدار نزدیک است

  • نیلوبلاگ

    لحظه ی دیدار نزدیک است باز من دیوانه ام ، مستم باز می لرزد ، دلم ، دستم باز گویی در جهان دیگری هستم های ! نخراشی به غفلت گونه ام را ، تیغ های ، نپریشی صفای زلفکم را ، دست و آبرویم را نریزی ، دل ای نخورده مست لحظه ی دیدار نزدیک است + شنبه یازدهم شهریور ۱۳۹۶ ساعت 9:1 بـ ه قـلمـ صدای سکوت...

    ادامه مطلب
  • دلبر دیوانه

  • نیلوبلاگ

    با دلبر دیوانه بگویید بیاید! دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید.... ...

    ادامه مطلب
  • دارم از زلف سیاهت گله چندان که مپرس

  • نیلوبلاگ

    صدای سکوت دلم نه عشق میخواهد نه دروغ .دلم ی فنجان قهوه داغ میخواهد و یک دوست که بشود با او حرف زد ...! دارم از زلف سیاهت گله چندان که مپرس + چهارشنبه سی ام فروردین ۱۳۹۶ ساعت 12:42 بـ ه قـلمـ صدای سکوت ...

    ادامه مطلب
  • دوست دارم

  • حسابدار

  • نیلوبلاگ

    حسابدار ۱=۰+۱ تو ‘یک’ هستی و من ‘صفر’ ،من باشم یا نباشم تو یک هستی… ولی اگر تو نباشی من هیچم! ! ...

    ادامه مطلب
  • دلتنگی

  • نیلوبلاگ

    به دلتنگی هایم دست نزن می شکند بغضم یک وقت!! آنگاه غرق می شوی در سیلاب اشکهایی که بهانه ی روان شدنش هستی!!...

    ادامه مطلب
  • دل بزرگ

  • نیلوبلاگ

    شکسپیر میگه: برای دوست داشتن دنبال کسی برو که دل بزرگی داشته باشه تا مجبور نشی برای جا گرفتن تو دلش خودتو کوچیک کنی ...

    ادامه مطلب
  • دلم برای مهربونم تنگ شده بود

  • دوست داری روی زمين چه کاره باشي؟ ميخواهم به ديگران ياد بدهم

  • نیلوبلاگ

    همگي به صف ايستاده بودند. تا از آنها پرسيده شود . نوبت به او رسيد. از او پرسيدند : دوست داری روی زمين چه کاره باشي؟ گفت : ميخواهم به ديگران ياد بدهم. پذيرفته شد. چشمانش را بست. باز کرد. ديد به شکل درختي در يک جنگل بزرگ در آمده است. با خود گفت : حتما اشتباهي رخ داده . من که اين را نخواسته بودم. سالها گذشت. روزي داغي اره را روي کمر خود حس کرد. با خود گفت : و اين چنين عمر به پايان رسيد و من بهره خود را از زندگي نگرفتم. با فريادي غمبار سقوط کرد. با صدايي غريب که از روي تنش بلند مي شد ، به هوش آمد. حالا تخته سياهي بر ديوار کلاسي شده بود....

    ادامه مطلب